#وسوسه_پارت_119
از نگاهاشون بدم مي يومد ….اين خانوم محبي با اون خانوم محبي كه مي شناختمش زمين تا اسمون فرق كرده بود….
اولين باري بود كه خواهراي مسعود و مي ديدم ….يكيشون به اسم معصومه سفيد رو و اونيكي به اسم مرضيه با صورتي سبزه تيره كه زياد تو ذوق نمي زد ….ساكت بودن و زياد حرف نمي زدن
لاله فقط همراه من امد كه تنها نباشم ….
كاش مي دونستم كه ابداع كننده اين رسم و روسومات كي بوده ……كه ..خودم شخصا اين رسم و رسوماتو بكنم تو حلقه اش .
.اخه يكي نيست بگه …بند انداختن رو صورت كه اين همه مراسم نداره …بياي بنشيني و اخور يكي ديگه رو پر كني كه چي؟ ..كه مثلا داره صورت عروس اصلاح مي كنه ….
.انگار چه هنري هم به خرج مي ده …چند برابر دستمزدشم پول مي گيره ….هزار تا منتم مي ذاره رو سر ادم ….كه بخاطرت كلي مشتري رو پروندم
ارايشگر يكي از اقوام دور خانوم محبي بود ….يه خانوم چاق و تپل كه به زور يه تاپ قرمز تنش كرده بود با يه شلوار پاچه گشاد مشكي ……..
انقدرم سفيد بود كه ناخوداگاه ياد پنير افتادم …موهايشو بالاي سرش جمع كرده بود و به وسيله شونه ي نوك تيزي نگهشون داشته بود
زن رو سري سفيدي به سرم بست و تا جايي كه مي تونست موهاي سرمو كه از لبه روسري زده بود بيرون داد تو كه راحتر كارشو كنه ….
همش در حال صحبت كردن و خبر گرفتن از مسعود بود …
نخ رو دور گردنش بست..از لبخند مسخره اي كه رو لباش بود ….حالم بهم مي خورد…. ….
احساس مي كردم يه جورايي داره مسخره ام مي كنه….شاگرداش مدام پچ پچ مي كردن و …زير زيركي مي خنديدن
بند رو به صورتم نزديك كرد..
مباركت باشه و بسم الله گفتي و شروع كرد….
romangram.com | @romangram_com