#وسوسه_پارت_116
خاله اش كه در حال برانداز كردنم بود و مدام از بالا تا پايين هيكلمو ديد مي زد ….كه ببينه مي توني عيب و ايرادي از م بگيره يا نه ….
به طرفشون رفتم و روي يكي از راحتيايي كه رو به روشون بود نشستم ….كه خانوم محبي شروع كرد:
والا خودتونم كه مي دونيد ….يه پسر كه بيشتر نداريم..ما هم مجبوريم به ساز اين يه پسر برقصيم ..
شما هم مادري ..منم مادرم…پس مي دونيد كه چي مي گم ….. همه ارزوي يه مادر براي پسرش ….اينكه پسرش زن بگيره..داماد بشه …و مادر پا به پاي پسرش شادي كنه ….
با خوشحالي براش بره خريد لباس و حلقه ..اين جور چيزا …يه پسر كه بيشتر نيست اگه پسر ديگه اي داشتم …انقدر نمي گفتم …
ولي ما كه از اين شانسا نداريم…..همش بايد خوشحالي و شاديمونو تو نطفه خفه كنيم ….
.وقتي اين پسر پاشو كرد تو يه كفش كه الا و بلا بايد براي خريد خودمون دوتا بريم…
نمي دونيد نرجس خانوم چقدر ناراحت شدم..چه حالي بهم دست داد
…ولي خب پسرمه …پاره تنمه ..نمي خوام دلشو بشكنم .كه ……به اقاش خيلي بر خورده بود به ما هم بدتر ….
و در حالي كه خانوم محبي چشماشو با عشوه به سمت من حركت مي داد :
لابد هدي جون ….خيلي دلشو برده.. كه حاضر پا رو دل پدر و مادر ش بذاره ….پدر مادري كه يه عمر زحمتشو كشيدن
دستامو از زير چادر مشت كردم كه عصبانيتم فروكش كنه ….
خانوم محبي-نمي دونيد قبل از اينكه اين حرفو بزنه… منو خواهراش كلا طلا فروشيا تهرونو رو زير و رو كرده بوديم ..حتي چندتا جا رو هم نشون كرديم …
romangram.com | @romangram_com