#وسوسه_پارت_115

حق من از زندگي اين نبود …..

حلقه رو با خشم از انگشتم در اوردم و كوبيدمش رو ميز …

چشمام باد كرده بود…

لباسامو عوض كردم و چادرمو برداشتم …

و براي اخرين بار از توي اينه با صورت دخترونه ….دختري به اسم هدي براي هميشه خداحافظي كردم

****

خانوم محبي به همراه دوتا دختر و خواهرش نشسته بودن و خانوم جون در حال پذيرايي كردن از اونا بود…لاله با سيني چايي وارد شد…چشمش به من افتاد ..

لاله با لبخند-اينم از هدي

همه نگاهها به طرف من چرخيد

اروم سرمو تكون دادم و گفتم:

- سلام

خانوم محبي با صدايي كه توش متلك موج مي زد :

سلام عروس خانوم …..

خواهراش با يه لبخند فقط ناظر بودن …حتي يه سلام هم بهم نكردن

romangram.com | @romangram_com