#وسوسه_پارت_108
مسعود-صبر كن….
دست كرد تو جيب كتش و بدون اينكه نگام كنه…. جعبه كوچيكي رو به طرفم گرفت ….
بهش خيره شدم ..و سعي كردم كه باور كنم اين جعبه كوچيك اون چيزي نيست كه مدام مي خواستم ازش فرار كنم
-اين چيه؟
مسعود-طوري برخورد نكن كه انگار نمي فهمي …
هنوز بهش خيره بودم ..دستش به طرفم دراز بود …بي رمق و از سر ناچاري برگشت به طرفم و بهم نگاه كرد
مسعود-بگو سليقه دوتامونه…
نمي دونم تا حالا شده …دلت به اميد كوچيكي خوش باشه…و همش خدا خدا كنه چيزي… اين اميد هرچند ناچيزو….. ازت نگيره …ولي تو اخرين لحظه ها….تمام اميدت بشه يه حسرت ……و از ته دل بسوزي…
حال و روزم تون اون لحظه….. شده بود همون اميدي كه حالا در حسرتش مونده بودم ….
داغ كردم و با صدايي كه سعي مي كردم اروم باشه بهش گفتم :
- تو كه خريدتو كرده بودي …بردن من ديگه چي بود ؟
-پز دادن اينكه ماشين داري ..يا اينكه… حرف… حرف توه؟
برگشت به طرفم …اماده يه دعواي جانانه بودم كه:
romangram.com | @romangram_com