#وسوسه_پارت_107
چطور فكر مي كرد كه من به كس ديگه اي فكر مي كنم…
.اون تمام اين مدت فكر مي كرد…من در فراق يار نداشته امم
با لباي لرزون :
-من..من….
مسعود با بي حوصلگي و صداي ارومي :
ساكت باش حوصله اتو ندارم….
با ناباوري سرمو برگردوندمو سرجام درست نشستم و به مسير راه نگاه كردم …
اون مي خواست منو بد بخت كنه….به هر طريقي كه شده…
متوجه شدم كه داريم بر مي گرديم خونه …..
با خودم گفتم :
پس خريد حلقه چي شد ؟ …نكنه رضايت داده كه دست از سرم برداره….باورم نمي شد……
از درون احساس شادي مي كردم كه دارم موفق مي شم
جلوي در خونه نگه داشت ….
دستگيره رو گرفتم …مي خواستم از خوشحالي پرواز كنم تا خونه
romangram.com | @romangram_com