#وسوسه_پارت_103

سريع دستشو گذاشت رو شونه امو ….و منو چرخوند طرف خودش ..

مسعود-.بذار ببينم ..چي شده …؟

چادرو زد كنار …

مسعود-اين كي خوني شد ….؟

يه لحظه همه چي رو فراموش كردم و دوباره برگشتم تو لاك بد خويم ..و حالت تدافعي به خودم گرفتم ….

دستشو پس زدم ..

و داد زدم

- به من دست نزن …

از حركتم جا خورد …بهش نگاه نمي كردم ….با عصبانيت بهم خيره شد …..چشمامو بستم ..همش فكر مي كردم الانه كه با پشت دست بكوبه تو دهنم ..اما اون حركت كرد ….

حرفي نمي زديم تا اينكه بعد از مدتي ماشينو متوقف كرد و ….بدون اينكه چيزي به من بگه پياده شد …يه ربع گذشت ..اصلا اهميت ندادم كجا رفته….. با گوشه چادرم خونه رو پيشونيمو پاك كردم..فقط جاش حسابي درد مي كرد …..

وقتي برگشت ….بازم چيزي نگفت و حركت كرد …….اين حرف نزدنش..بيشتر منو مي ترسوند….

دلم مي خواست …يه جوري همه چي رو تموم كنم ….

قبل از اينكه خيلي دير بشه ..پس بايد باهاش حرف مي زدم ….اونم ادم بود ..منطق سرش ميشد ….پس حتما مي تونست منو درك كنه

بايد راضيش مي كردم .. كه بزرگترا رو قانع كنه ….تا اين عروسي سر نگيره

romangram.com | @romangram_com