#وسوسه_پارت_104
بايد همين الان باهاش حرف بزنم …هنوز دير نشده…….
داشتم با جمله ها بازي مي كردم كه يه طوري شروع كنم…. ..
كه گرماي تنشو به ياد اوردم و گر گرفتم ….
احساس خوشايند و شيريني بود …..دلم مي خواست يه بار ديگه تجربه اش كنم ….
اما سريع سرمو تكون دادم
نه …نه هدي …اينا همش هوسه ….از ذهنت دورشون كن ….همش يه اتفاق بود …اون دوست نداره….بهش فكر نكن..فكر نكن
بايد تمركز مي كردم ….سخت بود ..ولي شدني بود …سرم پايين بود ..لبامو با زبونم خيس كردم ….مي دونستم عصبانيه ……..اما چشمامو بستمو و گفتم: - چي از جونم مي خواي؟
متوجه شدم كه برگشته و منو نگاه مي كنه ..دستمو مشت كردم ..
تا قدرت بگيرم براي ادامه حرفام …
-نشنيدي؟گفتم چي از جون من مي خواي ؟چيكار به من داري؟
يه دفعه بلند زد زير خنده..
كه باعث شد از ترس به خودم تكوني بخورم و سرمو بيارم بالا و به حركاتش نگاه كنم
مسعود-من چي از جونت مي خوام؟ يا تو چي از جونم مي خواي …
romangram.com | @romangram_com