#وسوسه_پارت_101
روم نمي شد سرمو از رو سينه اش بردارم …… قدرتيم براي جدا كردن خودم ازش نداشتم…..
چون كه ماشين به صورت ناجوري متوقف شده بود و محكم خورده بود به بلوكا ..مردم متوجه ما شدن و كم كم دور ماشين جمع شدن …
احساس كردم كه بازومو محكمتر داره فشار مي ده …حتي دست ديگه اشو بالا اورد و دستمو كه از بي حسي اويزون شده بود گرفت تو مشتش….
انقدر قلبم تند مي زدم كه فكر مي كردم هر لحظه از سينه ام بزنه بيرون ….وضعيت قلب مسعودم حال روز بهتري از قلب من نداشت …
(اقا اقا ….حالتون خوبه ….؟)
مسعود با شنيدن صداي مردم به خودش امد و دستمو رها كرد ….و سعي كرد منو از خودش جدا كنه
منم زود خودمو از بغل مسعود در اوردم و چادرو تا جايي كه مي تونستم كشيده ام رو صورتم …
(خدا خيلي بهتون رحم كرد ..خيلي بد خورديد به بلوكا…..
اقا يكي ماشين بياره فكر كنم ….حالشون خوب نيست ..)
دوتامون تو شوك ضربه و آغوش هم بوديم ..من كه صدام در نمي يومد ….و سعي مي كردم تا جايي كه ممكنه اصلا بهش نگاه نكنم
مسعود-نه نه ..ممنون چيزي نيست ..
(.پسرم حال خانوم خوبه ……..؟)
از زير چادر ..مي ديدمش..صورتشو به طرفم گرفته بود……
با صداي اروم و لرزوني ….. خوبي ؟
romangram.com | @romangram_com