#وسوسه_پارت_100
همه چيز برام تموم شده بود..انتقام برام ديگه رنگي نداشت …به رمق دستمو گذاشتم رو دستگيره در ..با يه لبخند تلخ به طرف مسعود برگشتم …رنگش پريد ….لبخند تلخم با اشك قاطي شد..دستگيره رو كشيدم …چشمامو بستم و خودمو در حصار تنهايم رها كردم…
خدايا منو ببخش ….نمي تونم
صداي فرياد مسعود بود كه تو گوشم شنيده مي شد…
هدي
سرعت ماشين كم شد ….مسعود به بازوم چنگ انداخت ….در باز بود …
ماشين با اينكه سرعتش داشت كم مي شد …ولي براي من كلي سرعت بود ..فكر كردم الانه كه سرم بخوره به بلوكاي چيده شده كنار خيابون ….
از ترس جيغ كشيدم …كه كشيده شدم داخل ماشين …همزمان با توقف ماشين .كه برخورد شديدش به بلوكا بود ..پرت شدم تو بغل مسعود….
ولي قبلش سرم محكم خورد به فرمون ماشين … .. يه لحظه لاستيك جلوي ماشين رفت بالا و محكم خورد زمين …..
بي حال شدم …. نمي تونستم تكون بخورم …….مسعود منو محكم گرفته بود…
چشماشو باز كرد ………و قتي ديد دارم نفس مي كشم..و .سرم رو سينه اشه …. خيالش راحت شدو چشماشو بست و سرشو تكيه داد به عقب …..
تازه شروع كرده بودم به لرزيدن …..اشكم از كاري كه مي خواستم بكنم در امد …هنوز دستش رو بازوم بود ….
صداي قلبش كه شديدتر از ضربان قلب من بود …دم گوشم نواخته مي شد …
گرماي بدنش بي نهايت ارامش بخش بود…قفسه سينه اش مرتب بالا و پايين مي رفت ..
romangram.com | @romangram_com