#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_339
آرسان-نينا بس کن…
نينا-به خاطر تو بس مي کنم…اصلا هم خسته نشدم!
با نفس نفس خودشو روي چمن هاي آبي پهن کرد.
-تو چطور اومدي آرسان؟
-به کمک تو اومدم عزيزم…
-چطوري؟
-شما تو فکر من بودي و نينا هم بهم خبر رسوند و به کمک قدرت تو و کمي از قدرت خودم منتقل شدم اينجا…کودکي ها هم به کمک خاله نيوا مي اومدم…فضاي آبيش به آدم آرامش مي ده…مخصوصا اگه تو هم اينجا باشي…
چشمامو با آرامش بستم و گفتم-خيلي دوستت دارم آرسان…
-عاشقتم خانمي…
نينا سرفه اي کرد و مارو به خودمون آورد.همه با خنده سري تکون دادن و خودشونو به بيخيالي و نديدن،زدن.
ميز و صندلي اي رو به رومون ظاهر شد و دور هم نشستيم.
بعد مسخره بازياي نينا و آزار و اذيتاش،که به کمک آرسان ازشون در مي رفتم،نيتا گفت-کاش ويدا و ماهانم بودن…
نينا-مي خواي کل سرزمينو بياريم اينجا؟
همون موقع ويدا و ماهان رو به رومون ظاهر شدن.
نينا-دلم نيومد دلتو بشکنم!اينم دختر و دامادت!فقط قدرتامو که هدر دادم از تو حلقت مي کشم بيرون!!
romangram.com | @romangram_com