#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_340
ويدا چشماش پر اشک شد و به سمت نيتا دويد.با تعجب بهش نگاه کردم،که آرسان نزديک گوشم گفت-ويدا دخترِ،خاله نيتائه…الان هم نينا با قدرتش قفل خاطرات کودکي ويدا رو براش شکسته و همه چيزو به يادش آورده…ويدا مجبور شد از نيتا دور باشه چون امکان آسيب ديدنش زياد بود…تو که رفتي همه چيز بهم ريخت و مجبورا ويدا رو به فرمانده دادن تا بزرگ و قدرتمندش کنه…مطمئنا کودکي ويدا رو يادت نمي اد چون تفاوت سنيتون خيلي کمه و ويدا هم زياد اينجا نبوده تا باهاش آشنا باشي…حتي بيشتر مردم از ازدواج نيتا خبر نداشتن،ندارن و نخواهند داشت…چون شوهر مرحوم نيتا از افراد پايين جامعه بود نبايد کسي مي فهميد…
اين موضوع برام اهميتي نداشت ولي ممنونم از آرسان که اين قدر خوب و کامل برام توضيح داد.لبخندي زدم که با چشماي خوشحال عمو اشکان رو به رو شدم…حتي عمو اشکان که هميشه بغض داشت و اشک توي چشماش بود،الان خوشحال و خندون بهم نگاه مي کرد.
انگار با چشماش مي گفت:ديدي سرنوشتت چقدر خوش خط نوشته شده…ديدي به خوشبختي رسيدي و الان همه چيز سر جاشه و همه به آرزوهاشون رسيدن…
درسته…عمو اشکان راست مي گه الان همه چيز درسته…الان همه خوشحالن…
به جمع صميمي و خوشحالمون نگاهي انداختم و با عشق توي چشماي آرسان خيره شدم.
-نميخواي علت فراموشيتو بدوني؟
سرمو تکون دادم.-همه ي اين مشکلات توسط نفرين آذر به وجود اومده بود…آذر تو رو نفرين کرد و طلسمي براي قفل شدن خاطراتت درست کرد.کليد قفل اون طلسم…رسيدن ما دو تا به هم بود…
-پس اون راه درمان اين بود؟
-فقط راه درمان فراموشي تو نبود…راه درمان قلب منم بود…
پايان
romangram.com | @romangram_com