#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_337

داد زدم-من خوب شدم…خدايا شکر…خدايا شکر…

-نمي خواي دوباره دنياي خواب هارو ببيني؟جايي که متعلق به اون جا هستي؟

با خوشحالي گفتم-خاله نيتا…

دري بين ديوار ها ايجاد شد.دستگيره رو کشيدم و وارد دنيايي که به اون تعلق داشتم،شدم.

پر از نهر هاي زلال آب و درختان آبي…از ته دل خنديدم…اينجا همه چيز آبي بود به جز مردم که معمولي بودن…



در عرض چند ثانيه مردم رو به روم جمع شدن و با خوشحالي گفتن-خوشحاليم ملکه و از شما ممنونيم…آرزوي موفقيت براي شما داريم…

همشون لباساي آبي به اشکال متفاوت با نگين هاي اشک چهار رنگ داشتن و همه چشماشون آبي بود…

سري تکون دادم…از خوشحالي نمي تونستم حرف بزنم…از طرفي هم،مي خواستم برگردم پيش آرسان،اما با کشيده شدن دستم اجازه هر کاري،ازم گرفته شد…

جيغ زدم-نــيـنـا…

-اِ جيغ نزن،کر شدم!بيا بريم نيتا مي خواد ببينتت…نترس آرسان خان نگرانت نيست مي دونه اينجايي…

با خنده ي بلندي دنبالش کشيده شدم.

با شوق پريدم بغل خاله نيتا…زيبا تر از هميشه و سفيد تر و درخشان تر…

-خاله نيتا…

سرمو نوازش کرد و گفت-خوبي؟

romangram.com | @romangram_com