#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_336


زمزمه کردم-باورش برام سخته…

مثل خودم زمزمه کرد-براي من هم همين طور…

خميازه ي طولاني کشيدم.احساس بيش از حد خواب بهم دست داد…من که تازه بيدار شدم.

بيش از حد خوابم مي اومد.

کنترل بدنمو از دست دادم،چشمام بسته شد و…

جيغ کشيدم-اتاق چهار رنگ…دنياي خواب ها…

ديوار ها همه به رنگ آبي در اومده بودن…هر چهار طرف يک تصويرِ خاصو نمايش دادن…

من توي لباس عروس و با لبخندي سرشار از عشق،آرسان با کت و شلوار و متقابلا لبخندي پر از عشق…جشني باشکوه و تزئينات فوق العاده…

تصوير عوض شد و يک گوشه ديوار يک ماه تشکيل شد،گوشه ي ديگه يک خورشيد،گوشه ي ديگه ش شعله ها آتش و گوشه ي آخر رنگ سبز و يه آدم کوتوله و وسط ديوار رنگ آبي.

همشون وسط رنگ آبي قرار گرفتن و با هم مخلوط شدن…

-اين يعني همه ي سرزمين ها با هم متحد و ادغام مي شن…يعني صلح و آرامش…

ديوار ها کودکي که قبلا مي ديدمو نشون دادن…کم کم تصاوير عوض،و خاطراتم دوره مي شدن.

کودکيم با آرسان و ماهان و آفتاب…تولدم…جدا شدن زوريم از مادر…فراموش کردن کودکيم…زندگي توي زمين…عمه ها…آرمان…عاليه…اشک چهار رنگ…اومدن به سرزمين ميترا…رفتار فلورا…ديدن ميترا…چيترا…ماهان…آرسان…سيترا…همه ي ورد ها و جادو ها…همه و همه رو يادم اومد…

با خاطراتم اشک ريختم و خنديدم…خدايا من خوب شدم…


romangram.com | @romangram_com