#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_335
ديگه ادامه نداد و خواست بره.
داري مي ذاري بره واني؟مگه دوستش نداري؟
-آر…آرسان…من…من…
ايستاد ولي برنگشت.بگو واني حالا که دوستت داره ديگه از چي مي ترسي؟
چشمامو بستم و سريع گفتم-من دوسِت دارم.منم عاشقتم،بودم و…خواهم بود.
طوري برگشت و به سمتم اومد که از ترس چند قدم عقب رفتم.چشماش از اشک پر و خالي مي شد و مي خنديد.
دستمو گرفت و با دست ديگه ش حلقه رو جلو آورد-قبولم مي کني؟
-قبلا کردم…
با لبخندي سرشار از عشق،حلقه ي زيبا رو داخل دستم انداخت.
-به به خوش مي گذره!
بلند خنديدم و توي ذهنم گفتم-نيناي سو استفاده گر…
-قدرتش بيشتر شده!انرژي گرفته.
-مزاحم نشو…
-نو که اومد به بازار،کهنه مي شه دل آزار…باشه وانيا خانم من رفتم خوش بگذره!
با عشق توي چشم هاي عشقم خيره شدم.
romangram.com | @romangram_com