#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_334
آرسان نفس راحتي کشيد و آيينه رو،روي تخت پرت کرد که صدايي مثل آخ از آيينه اومد.دارم ديوونه مي شم!مگه آيينه…کم کم،موج هاي روي آيينه از بين رفت.
-وانيا…
چشم از آيينه برداشتم و به آرسان دوختم.
نه به خنده هاش نه به اين کلافه بودن هاش.
-اتفاقي افتاده؟
-آره…يه اتفاق خيلي مهم.
-خوبه يا بد؟
منتظر بودم با يک خبر بد بزنه توي ذوقم اما جلوي پام زانو زد و گل رز قرمزيو جلوم گرفت.
با چشماي گرد شده بهش نگاه کردم که گفت-با من ازدواج مي کني؟
گيج گفتم-هان؟
لبخندي زد و گلو تکوني داد.يک حلقه،که وسطش ياقوتي قرمز آتشي و دورش چند الماس کوچک بود،وسط گل به وجود اومد. درخشش زيباش،وسط گل قرمز،واقعا ديدني بود.
تصوير مادرم و سيتاي بزرگ توي ذهنم نقش بست…
-من…من…
نمي تونستم حرفي بزنم و فقط اشکام روي گونه هام جاري شد.سريع بلند شد و ايستاد-ببخشيد نمي خواستم ناراحتت کنم…مي دونم لياقت داشتنتو ندارم ولي…ولي عاشقتم…عاشقت بودم…و خواهم بود…حتي…حتي اگه منو قبول…
romangram.com | @romangram_com