#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_333

آيينه رو با استرسي که توي چشماش بي داد مي کرد،گرفت و روش دست کشيد.

آيينه شروع به حرف زدن کرد-سلام بر پادشاه آتش،آرسان،فرزند سيتاي بزرگ و پري ويژه مذکر!

آرسان-آيينه،راه درماني که پيدا کردم صحيحه؟

آيينه-اون راه حل چيه؟

آرسان با کلافگي و حرص گفت-آيينه!

آيينه-من که علم غيب ندارم بدونم تو فکر شما چي مي گذره!

آرسان-اتفاقا تو بهتر از من مي دوني!

از بحث آيينه و آرسان خيلي شوکه شدم.امکان نداره آيينه با کسي کل کل و يا شوخي کنه و يا اصلا اينقدر باهاش حرف بزنه…آيينه به زور چند کلمه حرف مي زنه ولي الان…

آيينه-ملکه وانيا؟

با تعجبي که هر لحظه بيشتر مي شد،کنار آرسان و رو به روي آيينه،که صفحه ي شيشه ايش مواج بود،قرار گرفتم.

آيينه-تعجب نکنيد ملکه!من و پادشاه آرسان دوستان قديمي هستيم.الان هم اصلا تعجب نکنيد چون سوالتون بهم الهام شد!

آرسان-آيينه مي شه بحثو کش ندي و جواب منو بدي؟

آيينه-خب تا وقتي چيزي نمي دونم،بايد چه جوابيو به چه سوالي بدم؟

آرسان دستي داخل موهاش کشيد و در حرکتي سريع برگشت سمت من و خطاب به آيينه گفت-اصلا به کمکت نياز ندارم شاه آيينه ها.

از آيينه صدايي مثل خنده اومد-راه درمان صحيحه پادشاه…

romangram.com | @romangram_com