#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_332
-نه…مشکلي با فهميدنشون ندارم،فقط…مي ترسم انتظارشون ازم بالا بره و من…دوباره خوب نشم و اونا به طور کامل از من نا اميد بشن.
-آيينه جادويي…کجاست؟
با يه ابروي بالا رفته گفتم-شما تازه مي خواين از آيينه کمک بگيرين؟پس خودتون،هيچي.فکر مي کردم شانسي براي درمان فراموشيم به وجود اومده…
-راه درمانو پيدا کردم فقط براي اطمينان چهارم به آيينه نياز دارم.
-چهارم؟
-اولين اطمينان مادرم سيتا،دومين اطمينان کتاب قديمي و معتبر،سومين اطمينان…خاله نيوا و چهارمين آيينه است.
-سيتاي بزرگ؟کتاب؟مادرم؟آيينه؟
-مادرم سيتا جرقه ي راه درمانتو برام روشن کرد و بهم اطمينان داد،کتاب قديمي کمکم کرد و به فکرم اطمينان داد و امروز…خاله نيوا…
چيزي نفهميدم جز اين که،امکان داره داخل اون کتابي که دستش ديده بودم ،راه درمانم نوشته شده باشه.
-آيينه توي اتاقمه.
به سمت اتاقم رفت.دنبالش راه افتادم.
-وقتي راهي که براي درمانت وجود داره رو گفتم فقط براي خوب شدنت نمي گم…من به خاطر اينکه تو رو…(حرفشو عوض کرد)بذار حرف هامو بزنم و بعد تصميم بگير.باشه؟
متعجب از حرفاش و حرکات کلافه ش سري تکون دادم.وارد اتاق شديم.آيينه رو از کمد درآوردم و بهش دادم.
romangram.com | @romangram_com