#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_331

-از اينکه نمي توني سوال بپرسي،ناراحتي؟

سرمو تکون دادم که آرسان گيج تر نگاهم کرد.

مادر-اومدم باهات حرف بزنم و بايد سريع برم…

نگاهي به آرسان کرد و گفت-بهش اعتماد کن،باشه؟مطمئنا خوشبخت مي شين…حالت خوب مي شه و نينا و نيتا رو مي بيني…اشکانو مي بيني و سرزمينو به خوبي به همراه آرسان اداره مي کني.

به شونه آرسان ضربه اي زد و رو بهش گفت-تک دختر نازمو دستت مي سپارم…

آرسان انگار صداشو شنيد چون سريع سرشو بالا آورد اما مادر سريع غيب شد.

آرسان با سردرگمي بهم خيره شد و منم بدتر از اون…

توي فکر رفت و بعد از چند ثانيه چشماش پر از خوشحالي شد و لبخند روي لباش شکل گرفت.

جديدا زياد مي خنده!تا پايان اين مراسم آروم و قرار نداشتم که بفهمم راه درمانم چيه و منظور حرف مادرم…خدا پدر مادر کسي که اين رسمو راه انداخته بيامرزه!

اصلا توجهي به کسي نکردم و مدام فکرم به هر سمتي پر مي کشيد ولي…نتيجه اي دستگيرم نمي شد.

وقتي چيترا زنجيره ي نسبتا بلنديو کشيد و با سرازير شدن گلهاي سفيد و طلايي روي سر ماهان و ويدا پايان سکوتو اعلام کرد؛سريع از جا پريدم،بدون توجه به مقام آرسان دستشو کشيدم و به سمت باغ رفتم.

صداي خنده هاي آرسان که بلند شد دستشو ول کردم و به سمتش برگشتم.-ميشه جدي باشي…د؟

خندشو کنترل کرد ولي با شنيدن کلمه آخرم که "دال" رو جدا گفتم دوباره استارت خنده رو زد.

با حرص نفسي کشيدم و ضربه اي به تنه درخت رو به روم زدم.-مي شه به جاي خنديدن،هر چه سريعتر راه درمان منو بگين؟

-ميخواي بقيه نفهمن؟

romangram.com | @romangram_com