#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_330
-ديدي مي توني جمع نبندي…
با اخم برگشتم تا برم اما گفت-شوخي نکردم اما فعلا…بايد به سالن سکوت بريم.
-آخه سالن سکوت مهم تره يا سريع تر خوب شدن من؟
-هر دو…
و از جلوي چشمام غيب شد.به اطراف نگاهي کردم،چشمامو بستم و توي سالن سکوت ظاهر شدم.
آرسان با بيخيالي روي صندلي اي سکوت کرده بود!نشستم کنارش و چشمامو اطراف گردوندم…همه در حال سکوت و همون کارهايي که قبلا ديده بودم،بودند.
با ديدن اون پيرمرد آشنا از جا پريدم تا به سمتش برم اما آرسان مانع شد و دستمو گرفت.پيرمرد لبخندي به دستامون زد و تو چشمام خيره شد.
يعني مي خواد منو ببره پيش مادرم؟با ذوق بهش خيره شدم و منتظر موندم تا حالم بد بشه.
چند دقيقه هيچ اتفاقي نيافتاد و پيرمرد هم نگاه خيرشو از روم برداشت و بلند شد رفت.نا اميد به مسيرش زل زدم که صدايي باعث شد از جا بپرم.
-وانيا…
خواستم با ذوق داد بزنم مادر اما سريع گفت-يادت رفته اينجا سالن سکوته؟
با چشماي خيره ازش پرسيدم پس چرا خودش حرف مي زنه؟
با لبخند گفت-من روحم…کسي به جز تو صداي منو نمي شنوه و نمي بينه…
از اينکه نمي تونستم حرف بزنم با حرص و اخم روي صندلي نشستم که مادر با صداي بلند خنديد و آرسان با تعجب نگام کرد.
romangram.com | @romangram_com