#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_329

و سريع بيرون رفت.به در بسته نگاه کردم و خودمو روي تخت پرت کردم.

راه درمانمو پيدا کرده؟تازه عمق اين جمله رو دريافت کردم…اه چرا گذاشتم بره؟

مثل هميشه فکر و فکر و فکر…تا بالاخره خوابم برد…

*****

با عجله آماده شدم و توي قصر آتش ظاهر شدم.سرباز ها از ديدنم تعجب کردن اما چيزي نگفتن.براي فهميدن راه درمانم ان قدر عجله و ذوق داشتم که رفتار و حرف هاي ديروزو به کل فراموش کرده بودم و امروز بدون توجه به اينکه مراسم سکوته به قصر آتش اومدم.

-پادشاه آتش کجاست؟

سرباز با چشماي گرد شده نگام کرد.

تند تند گفتم-منو ببر پيششون…بِجُنب!

سرباز هول کرده به سمت اتاق آرسان راه افتاد و من هم دنبالش…

در زد اما کسي جواب نداد-مطمئني اينجا هستند؟

سرشو به معناي مثبت تکون داد که در سريع باز شد.سرباز احترام گذاشت و دور شد.

آرسان با لبخند نگام کرد و دست به سينه به در تکيه زد-کاري داري؟

-راه درمانم…

-الان اگه بگم ديشب شوخي کردم چه حالي بهت دست مي ده؟

وا رفتم و با صورت بي حالي بهش زل زدم-الکي گفتي؟

romangram.com | @romangram_com