#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_328


-راه درمانتو پيدا کردم.يه راه درمانِ…دوست داشتني!

-منظورتونو نمي فهمم.

-چرا جمع مي بندي؟

-الان بحثو عوض کردين؟

-نه…واقعا چرا جمع مي بندي؟من يک نفرم.

با سردرگمي و کمي هيجان به ستاره ها نگاه کردم.-ديگه براي من افعال جمعو به کار نبر وانيا…

بي اراده گفتم-باشه…

لبخند که روي لباش پررنگ شد از حالت هپروت در اومدم و سريع نگامو ازش گرفتم…امروز فقط سوتي دادم.

-نمي خواين کارتونو بگين؟

-همين الان گفتي جمع نمي بندي…پس دوباره چرا…

روي صندلي نشستم و سرمو تا آخرين حد پايين انداختم…

-وانيا؟هر کاري مي خواي بکن اما…هيچ وقت روتو ازم نگير…باشه؟

وقتي ديد عکس العملي انجام نميدم،ناراحت از روي تخت بلند شد-امشب خسته اي بهتره استراحت کني…

مکث طولاني اي کرد و آروم گفت-ببخشيد اگه باعث رنج و ناراحتيت شدم…


romangram.com | @romangram_com