#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_327

ناراحت به زمين چشم دوختم و توي ذهنم گفتم-حاضري منو خوشحال کني؟

-براي شادي تو هرکاري مي کنم.

-پس لطفا منو به فراموشي بسپار و اجراي عالي ستاره هارو فقط و فقط براي ويدا به نمايش بذار…

ذهنمو قفل کردم و به سمت قصر حرکت کردم.صداي جيغ ها دوباره بلند شد.نگاهي به آسمون انداختم؛ستاره ها داشتن به اشکال متفاوت در مي اومدن و ويدا ذوق زده بهشون نگاه مي کرد.با نفس عميقي به سمت اتاقم رفتم.

چند ساعتي جشن ادامه داشت و بمب هاي شادي هم زده شد.الان همه داشتن،متفرق مي شدن.

پنجره رو بستم.از سر پا ايستادن لب پنجره اون هم چندين ساعت خسته شده بودم.

برگشتم که با ديدن آرسان شوکه شدم.



متعجب و هول کرده گفتم-شما…اينجا…کي اومدين؟

-از وقتي رفتي لب پنجره…

يعني اين قدر درگير افکارم بودم که متوجه اومدنش نشدم؟اين فاجعه اس!اگه يه قاتل هم مي اومد به راحتي مي تونست منو بکشه!

افکارمو پس زدم و به خودم مسلط شدم.-کاري داشتين که انقدر منتظر موندين؟اگه صدام مي زدين لازم نبود انقدر معطل بشين.

-ديدنت اونم توي حالت بي خبري،برام قشنگه!

با تعجب گفتم-بله؟

اين رسما ديوونه شده!

romangram.com | @romangram_com