#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_326


نگاهي به پشت سرم کردم-بهتره بريم پيش ديگران…

دستمو کشيد-تا نگي نمي ريم.

ان قدر برايم تعجب آور و کمي خجالت آور بود که زمين و حرف اولشو يادم رفت.آروم گفتم-من يک اشتباهي کردم پادشاه و به اشتباهم پي بردم.لطفا بريم.

-من کي گفتم اشتباه کردي؟فقط ميگم يک بار ديگه بگو…

چرا اين قدر در برابرش ناتوانم؟به آرومي گفتم-پادشاه آر…سان

-فقط اسممو بدون پادشاه.

اين يه چيزي به سرش خورده!چشمامو با عجز بستم و سريع گفتم-آرسان…

دستمو بيرون کشيدم و با سرعت از اون جا دور شدم اما صداي روح نوازشو شنيدم که آروم گفت-جان آرسان؟

قلبم تند تند مي زد و احتمالا از هيجان سرخ شده بودم.افسون تا منو ديد خواست به سمتم بياد که جوري نگاش کردم يعني اگه جلو بياي خودت مي دوني!

افراد خورشيد کم کم به خانه و اتاق هاشون مي رفتن،چون ديگه تحمل بيداري نداشتن…ولي بقيه همچنان بزن و بکوبشون به راه بود…در عجبم که چرا از سورپرايز هاي ماهان خبري نيست…ويدا هم کمي ناراحته از اينکه ماهان کاري نکرده.

ماهان دستاشو در هم گره زد و به فکر رفت.ناگهاني دست ويدا رو گرفت و چند ثانيه بعد در حال پرواز توي آسمون شب بودن…خنده و جيغ خوشحالي ويدا،کل آسمونو برداشته بود.

با لبخند منتظر بودم تا ستاره هارو به شکل قشنگي در بياره اما اين کارو نکرد.

تماس ذهني از طرف ماهان.با تعجب به آسمون نگاه کردم و تماسو وصل کردم.

-ستاره هارو فقط براي تو تربيت کردم…نمي خوام براي يکي ديگه…(مکث کرد)…چيزي به ذهنم نمي رسه،براي ويدا چيکار کنم؟


romangram.com | @romangram_com