#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_325
ويدا-ملکه باورم نمي شه…تا به حال چنين هديه ي گرانبهايي نگرفته بودم.چقدر قشنگن!واي اين ها خيلي توي تمرين ها بهم کمک مي کنه و تا ماه ها سالم بودنمونو تضمين مي کنه…
ماهان سري تکون داد و اضافه کرد-و همچنين خوشبختيمونو…
ويدا-خوشبختي ما دائميه ماهان.
لبخند زورکي اي زدم و سريع کنار رفتم.به درختي تکيه زدم و سعي کردم احتمالات مختلف ذهنيمو کنار بزنم.
کسي اطرافم نبود و همه دور ماهان و ويدا جمع شده بودن.-مگه مي شه من توي زمين،بين آدم ها،بوده باشم؟
-حالا ديگه مطمئنم که جواب مي ده…
با ترس از درخت جدا شدم.کسي که اينجا نبود.-کي اين جائه؟تو کي هستي؟
نفساي گرمي پشت سرم احساس کردم-مطمئنا ان قدر فکراي جور واجور تو سرته که صدامو تشخيص نمي دي.مگه نه؟
-آرسان…
سريع زدم روي دهنم و گفتم-يعني پادشاه آتش…
خنده ي کوتاهي کرد.برگشتم و گفتم-از چي مطمئن شدين؟
-ميشه يک بار ديگه بگي؟
با تعجب و ابروي بالا رفته گفتم-چيو يک بار ديگه بگم؟
با لبخند جواب داد-اسممو…
با چشماي گرد شده نگاش کردم…اين امشب يه چيزيش هست!
romangram.com | @romangram_com