#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_323

رو به روي آينه به خودم قول دادم که بدون هول شدن و يا هر رفتار ناشايستي از کنار آرسان بگذرم و حتي المقدور بهش توجهي نداشته باشم!انگار نه انگار که اتفاقي افتاده.

ياد هديه براي ماهان و ويدا افتادم…عمو گفت اشک ببرم اما چه طوري؟

نگاهم به چشم هاي زلال و پاکم افتاد.فکر نکنم زياد سخت باشه…مخصوصا الان که دل خودم هم بي قراره.

چشم هام کم کم پر شدن از قطرات بلوري…

اوليش روي گونم خشک شد،دوميش روي قلبم،سوميش رو با دست گرفتم که سريع خشک شد و چهارمي روي گونه ديگرم خشک شد…دلم هنوز گرفته،دلم گريه مي خواد،اما حيف که الان وقت مناسبي نيست…

اشک هارو از گونه و لباسم جدا کردم.روي گونه هام اشک هاي سفيد و طلايي بودن.توي دستم اشکي آبي و روي لباسم اشکي قرمز…

جعبه ي زيبايي به رنگ آبي برداشتم و اشک هارو داخلش گذاشتم.تا به حال به اشک ها دست نزده بودم مخصوصا اشک سفت شده و رنگي!تجربه جالبي بود.



به سختي لبخندي روي لب نشوندم و به سمت بيرون راه افتادم.

افسون تا نگاهش به من افتاد بدو بدو خودشو بهم رسوند و با صداي نگراني تند گفت-حالتون خوبه ملکه؟ضعف؟سرگيجه؟حالت تهوع؟

با حرفاي افسون تقريبا نصف جمعيت به سمتمون برگشتن.موهامو از تو صورتم کنار زدم و آروم گفتم-اين چه رفتاريه؟

و لبخند مصنوعي زدم که نگاه ها از رومون کنار رفت.با اخم به افسون پشيمون نگاه کردم-امروز چون روز فرخنده ايه مي گذرم ولي دفعه ي ديگه…من مي دونم و تو…در ضمن حال من خوبه و لازم نيست هر بار بپرسي.نترس حالا حالا ها قصد مردن ندارم!

-واي ملکه من غلط بکنم چنين حرفي بزنم.

کنارش زدم و نزديک جايگاه رفتم.ماهان تا نگاهش بهم افتاد سريع گفت-مي توني بخوني؟

با تعجب گفتم-چيو؟

romangram.com | @romangram_com