#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_322
با صداي پريشان و نگرانش به خودم اومدم-مي شنوي وانيا؟حالت خوبه؟
آب دهنمو قورت دادم و نگاهمو از چشم هاش به پايين سوق دادم.دست هامو مشت کردم و چند نفس عميق کشيدم تا به خودم و حالم مسلط بشم.
جلو اومد و خواست بازومو بگيره که سريع عقب کشيدم؛تازه از اون حال و هوا خارج شدم و نمي خوام سوتي اي بدم…
با ديدن چهره متعجب و در عين حال نگرانش لازم ديدم عذرخواهي کوتاهي بکنم-معذرت مي خوام…من حالم خوبه…
قبل از اينکه پاسخي به صداي لرزون من بده به طرف سالن دويدم و خودمو توي اتاق پرت کردم.
دستگيره پنجره رو به طرف خودم کشيدم و سعي کردم با تمام قدرتم هوا رو ببلعم.حالم خوب نبود،دماي بدنم بالا رفته و قلبم تند تند مي زد.يعني اين حالمو ديده؟چه برداشتي کرده؟
آرنجامو خم کردم و سرمو به سمت بيرون کج کردم طوري که همه ي موهام توي صورتم ريخت…هر کي منو ببينه به ديوونه بودنم پي ميبره.
تصاويري پي در پي روي پرده ذهنم نقش بستن.تصاويري نامربوط و مربوط…تصاويري که شايد روزي گذشته من بودن اما…در يه سرزمين ديگه.يا شايد کسي ديگه!اما من چرا بايد تصاوير يکي ديگه رو به ياد بيارم؟
نه همه ي اين خاطرات براي منن…فقط به صورت مبهم.
موهاي آزاد و آويزون از پنجره ام با هر وزش باد تکون مي خوردند و يکي يکي تصويري به يادم مي اومد…
با احساس درخششي سرمو بالا آوردم و موهامو کنار زدم.چند ستاره کوچک و بزرگ رو به روم بودن.
وقتي نگاهمو ديدن سريع حرفيو تشکيل دادن.با کمي دقت تونستم اون کلمه رو بفهمم…بيا…
به جز ماهان ديگه کي مي تونه ستاره هارو به اين خوبي تعليم بده و آماده کنه؟
امشب عروسيشه شکستن دلش برام سخته…مادرم گفته ناراحتش نکنم؛اما…من که ناراحتش کردم ولي…الان بايد برم تا بيشتر ناراحت نشه…
romangram.com | @romangram_com