#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_321

کوتوله ها با هم بازي مي کردند و بعضي پريان و افراد خورشيد هم باهاشون قاطي شده بودن.افراد آتشين زياد باهاشون اخت نگرفته بودن ولي گاها با ديگران صحبت مي کردند.

خورشيد در حال غروب کردن بود و رنگ قرمز،نارنجي و زردي که ايجاد شده بود چشم افرادو خيره کرده بود؛افراد خورشيد با شوق درباره ي خورشيد حرف مي زدن و ديگرانو تشويق به ديدن زيبايياش مي کردن.

خميازه اي کشيدم؛کاملا غير ارادي!چشم هام سياهي رفت و سرم سنگين شد.به ستون کنارم تکيه زدم و چشم هامو بستم.

در يک آن احساس کردم روي زمين نيستم و معلقم در سياهي…چشم هامو سريع باز کردم.اول از همه چشمم به چشم هاي پر از نفرت فردي ناآشنا افتاد.به اطراف نگاه کردم اما نه صدايي وجود داشت و نه وسيله اي.سياهي و من و اين فرد ناآشنا…

جمله اي که توي ذهنم رژه مي رفتو به زبون آوردم-آذر…توي آسمون پودر شد.

سکوت سالن خيلي ناگهاني با صداي جيغ بلند و گوش خراشي شکسته شد و من به وضعيت عادي برگشتم.

چقدر صداي جيغ به گوشم آشنا بود.

با صداي دست زدن و سوت خودمو جمع و جور کردم و به سمت ويدا،که زيبايي خيره کننده اي با اون لباس پر ستاره داشت،و ماهان،با لباس خوش دوخت و به رنگ شب،برگشتم.

لبخندي زدم و تکيمو از ستون برداشتم که ضعف و ناتواني توي پاهام ايجاد شد و نزديک سقوط بودم،احساس ترس و تنهايي کردم؛بي دليل…

قبل از اينکه بيافتم دست گرمي نگهم داشت.

-نترس تو تنها نيستي و اون قدرتي نداره که بتونه آسيبي بهت وارد کنه…فقط مي خواسته به يادت بياره.

آروم گرفتم و ريتم نفس هاي نامنظمم،منظم شد.وقتي حس کردم مي تونم بايستم خودمو جدا کردم سرمو پايين انداختم و آروم گفتم-ممنون…

طاقت نياوردم و سرمو بالا آوردم.نگاهمو ميخ چشم هاي قشنگش کردم…

اون لحظه اصلا نخواستم فکر کنم که اون زن آذر بوده و مي خواسته به يادم بياره که چه اتفاقي براش افتاده اصلا دلم نمي خواست چيزي جز صداي روح نواز آرسان بشنوم چيزي جز چشم هاي خوشحال سورمه اي رو به روم ببينم؛حتي سر و صدا ها باعث نمي شد من حواسم به جاي ديگه اي پرت بشه…

به حرفايي که مي زد توجه و دقت نمي کردم فقط مي شنيدم و مي ديدم…

romangram.com | @romangram_com