#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_320


آخه نمي شه!

طبق عادت جديدم سرمو محکم به چپ و راست تکون دادم وبرگشتم به طرف شمع ها که با روشنايي و گرماشون مواجه شدم.روشنشون کرده بود…خيره به شعله شمع ياد صداي قشنگش افتادم.

الان حقمه يکي بزنم تو گوش خودم!آروم به عنوان تنبيه زدم تو گوشم که با صدايي ميخکوب شدم-ملکه حالتون خوبه؟

نمي دونم چرا افسون همه جا هست،ولي در مواقعي،که نبايد باشه،هست!البته گاهي بودنش واقعا به درد بخوره اما فقط گاهي…

-افسون…تو اينجا چه غلـ…چي کار مي کني؟

من امروز چم شده؟اين کلماتي که روي زبونم جاري مي شن اصلا مناسب و شايسته نيستن.

افسون با نگاهي متعجب گفت-اومدم وضعيتتونو چک کنم…

اي خدا من به اين افسون چي بگم؟آخه تو که مي ري به يکي ديگه مي گي من حالم کاملا خوبه ديگه الان چرا مي ياي وضعيتمو چک کني؟اصلا چه وضعيتي؟

-لازم نکرده،من حالم کامــــلا خوبه!



با اخم به سمت باغ راه افتادم.اينجا هم همانند سالن پر از زرق و برق!چند ميز و صندلي قشنگ چيده بودند و جايگاه که زيبا ترين بخش بود…دقيقا مثل جايگاه عروسي دروغين منو ماهان بود.

-چه طوره؟

همراه با محو کردن اخمم و جايگزيني لبخند گفتم-فوق العاده است.

برگشتم و به لباس پر ستاره چيترا خيره شدم.صورتش مثل ماه مي درخشيد و چشم هاش برق خاصي داشت.خداروشکر که از دست من دلگير نيست.


romangram.com | @romangram_com