#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_319
بيچاره!چقدر چيترا بهش گير داده ولي…نتيجه ي زحماتش فوق العاده است.
-تو نمي خواي آماده شي؟مگه کار مونده؟
-نه اين ديگه آخريشه ملکه…
لبخندي زدم-تو برو آماده شو من آخريو درست مي کنم.
-چي؟نه ملکه اين وظيفه منه و خودم به پايان مي رسونمش.
لبخنمو قورت دادم-اين يک دستوره همين حالا برو و آماده شو.
راستش مي خواستم با اين کارها از افکار متفاوتم کمي دور بشم.
آرشيدا کمي دست دست کرد و سپس وسايلو به من سپرد و رفت.
به دو شمع سالم توي دستم نگاه کردم و جاشونو محکم کردم.دورشو گلبرگ ريختم.چه قشنگ!
پس آتش براي روشن کردن شمع؟هر چي دور و برمو ديد زدم چيزي نديدم که باهاش شمعو روشن کنم.برگشتم تا آرشيدا رو صدا بزنم اما با آرسان رو به رو شدم.
شوکه شدم و خواستم عقب بکشم که اجازه نداد و از کنارم خم شد.گرمايي پشت سرم حس کردم و بعد زمزمه آرومي کنار گوشم-اگه ميرفتي عقب تمام زحماتت حيف مي شد خانمي.
صاف ايستاد و بعد لبخندي،که دل منو زير و رو کرد،ازم فاصله گرفت.
مسخ شده تا وقتي ناپديد شد دنبالش کردم و بعد از رفتنش تازه به خودم اومدم.
نفس حرصي اي کشيدم؛يعني مي خواستم از افکارم دور بشم!اصلا اين رفتارو چه به پادشاه؟اون رفتار و حالاتش مناسب نيست وگرنه من نرمالم!اون پادشاه و بايد درست برخورد کنه نه اينقدر سبک!
خب خودتم ملکه اي عقل کل،تو هم بايد يکم سنگين باشي.
romangram.com | @romangram_com