#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_318


هنوز خنده روي لبش بود که با حرف من خنده اش محو شد-ممنون از اينکه حواستون به بنده بوده اما چرا بايد حواستون باشه؟

نمي دونم چرا اما نمي تونم راحت باشم و فعلو جمع نبندم اما گاهي که حواسم نيست همين طور مي گم و مي رم…

-خب…براي…براي برپايي و جاودانگي سرزمين ها بايد زنده بموني و من هم نمي خوام توي سرزمين مشکلي پيش بياد.

-اگه براي من اتفاقي بيافته چيترا و ماهان هستن.

-خدا نکنه…!

با تعجب گفتم-بله؟

-هان؟هيچي…بهتره بريم بيرون ديگه نزديک شروع شدن جشنه…

و سريع بلند شد و رفت بيرون.اين هم حالش بده ها!

بلند شدم و بعد از اطمينان از آراستگي به بيرون اتاق رفتم.

سالن به زيبا ترين شکل ممکن تزيين شده بود و بعضي جاها شمع هاي کوچک و گل هاي سفيد،طلايي و آبي وجود داشت…نماي شب و روز که روي ديوار ها حک شده بود زينت بيشتري به تزيينات مي داد.

-آرشيدا…

شمعي که توي دستش بود پخش زمين شد و با هول به سمتم برگشت.

-از کي،يکي از برترين جنگجوهاي من مي ترسه؟

سرشو پايين انداخت و با گل توي دستش ور رفت-نه ملکه من نترسيدم،فقط فکر کردم بانو چيترا ايرادي پيدا کردند.


romangram.com | @romangram_com