#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_317

با اعتراض گفتم-اِ عمو اشکان شما که مي دونين من جواب يه سوالو پيدا نکنم آسوده نمي شم!

-تو هم اينو مي دوني که خودت بايد بعضي چيزهارو بفهمي دخترم…

نفس عميقي کشيدم.-همه همينو مي گن؛تو بايد خودت بفهمي؛آخه چه طوري؟

-هيچ چيز غير ممکن نيست…براي ماهان و ويدا کادو تهيه کردي؟

-متاسفانه هر چي فکر کردم به جايي نرسيدم.

-مي توني بهشون اشک هديه بدي…البته مقدار خيلي کم.

-اشک؟به چه دردشون مي خوره؟

لبخندي زد و خيره بهم گفت-خوشبختي در انتظار سرزمين هاست…خوشبختي،عاشقي و صلح…

با احساس گرماي دستي روي نبض گردنم چشم هام بسته و چند ثانيه بعد باز شد…

با تعجب به آرسان نگاه مي کردم و اونم شوکه به من.-تو…نه يعني شما اينجا چي کار مي کنين؟

-من…چيزه…

دستي توي موهاش کشيد و گفت-فکر کردم حالت بد شده اومدم وضعيتتو چک کنم.

از دهنم پريد-پس افسون هويجه؟

سعي زيادي کرد تا خندشو مهار کنه اما نتونست و شروع به خنديدن کرد و من تازه متوجه حرفم شدم…ملکه يه سرزمين اين طور حرف بزنه ديگه واويلا…

با سرفه اي روي تخت نشستم و خودمو جمع و جور کردم.

romangram.com | @romangram_com