#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_316
وا از عشق خجالت بکشم؟
نه تو اصلا حالت خوب نيست برو بگير يکم بخواب بلکه براي جشن خوددرگيري پيدا نکني!
با اينکه چند ساعت بيشتر از بيدار شدنم نگذشته اما…پيشنهاد بدي نيست!
به سمت تخت اتاقم رفتم و چشم هامو بستم…حتي تخت به من آرامش خاصي مي ده،ديگه خواب که جاي خود دارد!
******
با تعجب گفتم-من که گريه نکردم!
-اما دلت گرفته بود و دلت مي خواست بياي اينجا…
با خنده خوشحال از ديدن دوباره عمو اشکان گفتم-مگه به دِلِه؟
-به دل تنها نيست به قدرت و دله.
-قدرتش از کجا اومد؟
-از عشق…
با تعجب گفتم-يعني چي؟
لبخند قشنگي زد و به صندلي اشاره کرد-بشين دخترم…
نشستم و منتظر جواب شدم اما عمو اشکان بحثو به سمت ديگه اي کشوند-خب حال ماهان و ويدا جان،چه طوره؟
romangram.com | @romangram_com