#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_315
نه انگار امروز،روزِ من نيست!-خير…!
-چرا؟
چون تو رو دوست دارم.مي فهمي؟
-چون از اول…اصلا من چرا بايد به شما جواب پس بدم؟
-براي صلح و روابط سرزمين ها!
-اين مسائل چه ربطي به سرزمين ها و صلح داره؟
چشم هاش مي خنديد ولي قيافه اي کاملا جدي داشت.-حتما لازمه که مي پرسم و تو هم بايد جواب بدي.
با حرص زير لب گفتم-اين هم از وقتي پادشاه شده فقط منو حرص مي ده!
-شنيدم…ولي قبول ندارم من کي تو رو حرص دادم؟من فقط براي روابط بهتر بين دو سرزمين تلاش مي کنم.
با حرص گفتم-بله؛کاملا مشخصه!
-فراموشيت پابرجائه؟پامو روي زمين فشار دادم و دستمو مشت کردم-متاسفانه…وسريع از کنارش در رفتم
اين هم انگار نه انگار پادشاهي آتشو داره ايستاده از من حالمو مي پرسه!
چه خوشگل شده بود!!
يکي آروم زدم تو صورت خودم؛خجالت بکش واني!
romangram.com | @romangram_com