#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_314


سرمو پايين انداختم-آره آره همه چيز خوبه…

خواستم از کنارش رد بشم که نذاشت-چرا فرار مي کني خانمي؟

اين دفعه مطمئنم توهم نزدم…سرمو با تعجب بالا آوردم که با لبخند قشنگش مواجه شدم.

بغض کردم چون اين لبخند متعلق به من نيست…دوباره سرمو پايين انداختم و خواستم از طرف ديگه ش فرار کنم اما باز هم نذاشت.با صدايي که سعي مي کردم نلرزه گفتم-مي شه…بريد کنار؟مي خوام…برم…

-نه نمي شه…تا نگي چي شده اجازه نداري بري مخصوصا با اين بغض توي صدات…

چي شده؟قلبم داره تيکه تيکه مي شه که اين طوري باهام حرف مي زني…

به دروغ گفتم-يکم دستم درد مي کنه…

-درسته بلا هاي زيادي سر دستت اومده اما منم خنگ نيستم!مي دونم درد دستت کامل خوب شده…

لعنتي چرا اذيتم مي کني؟چرا بايد حالم برات مهم باشه؟

-نه هنوز يکم درد مي کنه…

-از افسون پرسيدم،گفت کاملا حالت خوبه.

من اين افسون دهن لقو گير بيارم…!

-مي شه بيخيال پرسيدن حال من بشين؟

-پشيمون نيستي که ماهانو از دست دادي؟


romangram.com | @romangram_com