#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_313
و بلند شدم و به باغ قصر رفتم.ياد روز تولدم افتادم که همه در حال تکاپو بودن.از به ياد آوردن اون روز صورتم مچاله شد و سعي کردم افکارمو پس بزنم.
-هوا امروز خيلي خوبه…
به آسمون آبي و آروم نگاه کردم و سرمو به نشونه موافقت تکون دادم.
-زبونتو موش خورده؟
آهان زبونتو آقا موشه خورده دستات هم از بين برده که يکي ديگه بستني تو دهنت مي ذاره
با چشم هاي گرد شده از اين تصوير با صدا به آرسان زل زدم.اون واقعا ماهان بود؟و اون يکي واقعا آرسان؟پس اون دختره من بودم؟اما اون چشم هاش قهوه اي بود.
-شک نکن خودت بودي…
اه اين چه عادت مزخرفيه من دچارش شدم؟جديدا در برابر آرسان فکر هذمو به زبون مي يارم…
دستي توي موهام کشيدم
آرسان-اوضاع سرزمين چطوره؟
-خوبه…
همه چيز خوبه به جز حال من…
-مطمئني همه چيز خوبه؟
romangram.com | @romangram_com