#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_312
چرا؟آخه چرا من گفتم از هر طرف مرز هارو باز نگه دارن تا رفت و آمد راحت باشه؟
اومد جلوتر و با نگراني تکونم داد-واني؟جواب بده…
-خوبم شاهزا…پادشاه آتش.
هنوز عادت نکردم بگم پادشاه!خب بهش نمي ياد!
به افرادش که به کمک پريان ميرفتن نگاهي انداختم
-براي کمک اومديم.
امروز،برعکش هميشه،مشکي نپوشيده.نگاهي به شلوار سرمه اي و پيرهن سفيدش کردم و جواب دادم-ممنون…
-ماهان کجاست؟
-نمي دونم.از چيترا بپرسين…با اجازه
سريع از کنارش گذشتم.تاب نمي يارم که اينقدر راحت باهام حرف بزنه در حالي که هيچ حسي بهم نداره،طاقت نمي يارم وقتي زول مي زنه بهم و با اون نگاهش جادوم مي کنه…
به اتاق ويدا رفتم.يک عالم پري دور و برش داشتن آماده اش مي کردن.احترام گذاشتن و به کارشون مشغول شدن
-خوشحالي ويدا؟
-بهترين روز زندگيمه ملکه؛که به لطف شما دارم.
اومدم اينجا دلم باز شه بدتر گرفت!آروم گفتم-خوشبخت بشي…
romangram.com | @romangram_com