#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_311
يهويي ايستاد و با ناراحتي کمي که هنوز مي تونستم حسش کنم نگاهم کرد-اين آرشيدا داره چي کار مي کنه؟اينو چه به تزيين؟بره دنبال همون جنگش بهتره!
با خنده سري تکون دادم-کارش خوبه که!بي خود داري بهونه ميگيري ها!
-نخير ببين چطوري مي چسبونه!
و با آخرين سرعتي که مي تونست با پاي چلاقش بره به سمت آرشيدا رفت.
چيترا وقتي فهميده بود منو ماهان و نينا دست به يکي کرده بوديم و ازدواج الکي راه انداختيم ناراحت شد و وقتي من اسم ويدا رو پيش کشيدم کمي از ناراحتيش کاسته شد ولي باز هم بهم گفت چرا اين کارو کردين و با قهر رفت.اما بعد از چند روز ازم خواست با ويدا حرف بزنم و بابت پيروزي بزرگي که به دست آورده بوديم تبريک گفت و تقريبا جريان ازدواج الکيو از ياد برد ولي هنوز هم ته نگاهش ناراحتي هست…
آرسان کمک کرد تا با افراد وفادارش قصرو سرزمينو تعمير کنيم و خودش هم سوگند صلح خورد و با نگاهي به من به قصر آتش برگشت و خدا شاهده اون موقع من به زور جلوي گريمو گرفتم…آرسان الان پادشاه سرزمين آتشه و هانا و هليوس و افراد خورشيد به خواست من کنارمون موندن و توي قصر زندگي مي کنن و انرژي خورشيدو تامين مي کنن…يه جورايي جاي ميترا رو برامون پر کردن…
دوباره ذهنم به سمت روز تاج گذاري آرسان پر کشيد…چقدر زيبا شده بود…مادرم و بانو سيتا به من گفته بودن اونو خوشبخت کنم اما…وقتي خودش منو نمي خواد،چي کار مي تونم بکنم؟
اون از يه طرف و پابرجايي فراموشيم طرف ديگه!نمي دونم حالا که تقريبا همه چيز جمع و جور و درست شده چرا اين حافظه ي لعنتي من به خودش نمي ياد!امروز جشن عروسي ويدا و ماهانه…آرسان هم دعوته…همه در حال تکاپو براي اين جشن فرخنده ان…
دوباره شادي و طراوت به سرزمين برگشته به علاوه ي آرامش و آسايش…زندگي ها دوباره از سر گرفته شدن…شهر دوباره پر از شلوغي شده و مغازه ها دوباره تعمير شدن…
همه از ته دل خوشحالن به جز…من!
اگه فراموشيم خوب نشه،اگه قدرت نداشته باشم،چه طور براي مردمي،که تکيه گاه محکم مي خوان،ملکه باشم؟ملکه اي بدون قدرت…ملکه اي که از گذشتش خبر نداره…ملکه اي که همه اونو قدرتمند مي دونن ولي در اصل اون هيچه…ملکه اي که با دنياي خواب ها ارتباط نداره و بيش از حد دلش براي خاله هاش تنگ شده…
نفس عميقي کشيدم و محکم سرمو تکون دادم تا فعلا اين افکارو از خودم دور کنم.
-خوبي؟
با ترس چند قدم عقب رفتم.
romangram.com | @romangram_com