#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_310


-به خاطر قلب مهربونيه که داري…خودت متوجه نبودي اما حتي موقع کشتن مانيا چند قطره اشک ريختي و در طول جنگ چشم هات از اشک پر و خالي مي شد.

-دوباره بلند گفتم؟

نزديک گوشم گفت-آره…و دستمو کشيد و برم گردوند.

صداي جيغ قطع شده بود و حالا کساني که تماشاگر اين ماجرا بودن توي شوک فرو رفته بودن…

توي چشم هاي آرسان خيره بودم که دوباره تصاويري جلوم رژه رفتن!چشمامو بستم-اين تصاوير مي خوان چي بگن؟

آرسان بدون حرف و توي سکوت ازم دور شد…روي زمين سر خوردم و دوباره نگاهمو به سيترا با خون هاي اطرافش دوختم…

*******

آرشيدا-يکم اونورتر…خوبه خوبه همينجا ثابتش کن.

-اين همه وسواس براي يک تزيينات ساده؟

همونطور که اطرافشو،که پر از وسايل تزييني بود،نگاه مي کرد جواب داد-ويدا و بانو چيترا رو که مي شناسين ملکه!به نظرتون اينجا آبي بزنم يا سفيد؟

-آبي…

از کنارش رد شدم و به بقيه نگاه کردم.قصر با کمک و دست به دست دادن همه تقريبا سر پا شده بود.زخمي ها حالشون بهتر شده و براي کمک اومده بودن.

چيترا با غر غر و عصا به دست به سمت آرشيدا اومد و اصلا حواسش به من نبود و مدام غر غر مي کرد!

-چيترا چته؟


romangram.com | @romangram_com