#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_309
-نه من خوبم…براي سيترا چه دستوري صادر کردي؟
-گذاشتم به عهده ماهان…حتما تا الان مُرده…
-يعني ماهان انقدر دل سنگه؟
-نه،ولي بلاهايي که سيترا سر مادرش و خودش آورده غير قابل تحمله…
-اما من مي گم ماهان سيترا رو نکشته…
-مي تونيم بريم ببينيم…
-بريم.
بلند شدم و لنگ لنگ زنان به طرف جايي،که ديشب ميدون جنگ بود و الان خالي از هياهو،رفتم.آرسان هم پشت سرم مي اومد.
در کمال تعجب آرسان،سيترا هنوز زنده بود و به درختي تکيه زده بود،بدون قفل و زنجيري.ماهان و ويدا و آرشيدا هم دورش بودن…
-به حرفم رسيـ…
با ديدن صحنه ي رو به روم نتونستم حرفمو کامل کنم…
سيترا شمشير ويدا رو کشيد و به طرف قلبش برد و قبل از اينکه ويدا،ماهان و يا آرشيدا عکس العملي نشون بدن خون از قلب سيترا فواره زد و صداي جيغش توي فضا پيچيد.تک و توک سرباز هاي خورشيد که توي محوطه خوابشون برده بود از خواب پريدن…
آروم و خيره به سيترا گفتم-چرا اين کارو کرد؟
-شايد…نمي خواست به دست کسي کشته بشه…
چند قطره اشکم چکيد.تعجب کردم؛من چرا براي يک زن مغرور و ستمگر ظالم دارم اشک مي ريزم؟
romangram.com | @romangram_com