#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_308


-نه بعدش چي گفتي؟

-چيزي نگفتم.

نفسمو با حرص بيرون دادم.يا ديوانه شدم و توهم زدم يا آرسان داره طفره مي ره.

-چه خبره اينجا؟

-چه خبره؟

با عصبانيت گفتم-منو مسخره کردي؟درست جواب بده…

خنديد و صندلي اي رو به روم گذاشت و نشست-مگه چه جوري جواب مي دم؟

نه مثل اينکه خيلي شاده و اذيت کردنم بهش مزه داده!

-مي شه بگين اين سربازان آتشي،از کجا پيدا شدن و چي کار مي کنن؟

با آرامش جواب داد-اين سرباز ها افراد وفادار منن که به لطف مادرم زنده موندن و الان براي کمک و تعميرات قصر به اينجا آوردمشون.

با تعجب گفتم-سيترا زندشون گذاشته؟

-سيترا نه،مادرم،سيتاي بزرگ…سيترا رو تهديد کرده…

-روح تهديد کرده؟

-آره.هنوز عادت سوال پرسيدنو داري ها…دستت خوب شده؟افسونو صدا بزنم؟


romangram.com | @romangram_com