#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_307

با تعجب به در تکيه دادم-چه خبره اينجا؟

يکيشون جلو اومد و احترام گذاشت و بقيه مشغول به کار و رنگ کردن ديوار و جا به جايي وسايل شدن.

با تعجب نگاهشون مي کردم که اون زن به حرف اومد-ما براي تعميرات قصر و وسايل و کمک و…،با دستور شاهزاده،به اينجا اومديم ملکه.پيروزي شما رو بسيار تبريک مي گيم.

و بعد حرف و احترامش به کار خودش مشغول شد.

مکث کردم تا معني حرفشو درک کنم.براي تعميرات قصر،اونم آتشين ها؟به دستور شاهزاده؟

راه افتادم تا حداقل آرسانو پيدا کنم ببينم چه خبره.

قصر داغون شده بود و روي هر ديوار نشوني از سوختگي بود.پنجره ها و درها شکسته شده بودن و وضعيت خيلي بدي بود…-آيــــ…!

به زير پام نگاه کردم.پر از خورده شيشه…بيا همينو کم داشتم!

-حواست کجاست؟چرا از جات بلند شدي؟

با احتياط از کنار خورده شيشه ها رد شدم و روي صندلي اي نشستم.

-ببينم پاتو…

-لازم نيست،خوبم…

-آخه چرا از جات بلند شدي عزيزم؟

چشم هام تا آخرين حدشون باز شدن!چي گفت؟-چي گفتي؟

-چي گفتم؟گفتم چرا از جات بلند شدي؟

romangram.com | @romangram_com