#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_306
-حالت خوبه؟
سرمو به شدت برگردوندم که گردنم تير کشيد-آخ…
-تو اگه بلاييم سرت نياد خودت،خودتو به کشتن مي دي!اين چه وضع برگشتنه دختر؟
به کتاب قطور توي دستش نگاهي انداختم-تو مگه حالت خوب شده؟
خنده ي کوتاهي کرد و کتابو بست.
کتاب قديمي اي به نظر مي رسيد و خيلي قطور بود-اون چيه؟
به کتاب اشاره کرد-اين؟کتاب!
و سريع بلند شد و کتاب به دست بيرون رفت.چشمامو گرد کردم؛انگار خودم نمي دونم اون کتابه!
يکم حواسمو جمع کردم که صدا هايي توجهمو جلب کردن.صداهايي مثل جا به جا کردن وسايل…چه خبره اينجا؟
بلند شدم بيرون برم اما اين لباس کثيف اجازه نداد.به سمت کمد،که تنها وسيله ي سالم توي اتاق بود،رفتم و به لباس هاي نينا چشم دوختم.چرا لباس هاي نينا تو همه ي اتاق ها پيدا مي شه؟
نفس حرصي اي،از بي نظمي نينا کشيدم و يکي از لباس هاشو بيرون کشيدم.همه ي لباس هاشم آبي!
چيترا هنوز بي حال روي تخت ديگه ي اتاق خوابيده بود.حالش خيلي وخيمه…
شونه اي نيمه شکسته پيدا کردم و موهامو شونه زدم.حالا بهتر شد!
آروم بيرون رفتم که با چند سرباز مرد و زن،با لباس افراد آتش،برخورد کردم.بله؟
romangram.com | @romangram_com