#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_305
حرکت آرومي کنار ديوار حس کردم.
-من،شاهزاده آرسان،دستور مي دم هر کسي اينجاست خودشو نشون بده…
طي چند ثانيه رو به روم صف سرباز ها و فرماندهان وفادارم تشکيل شد.حدود صد نفرِ برتر و وفادار از مرد و زن…
چه طور امکان داره سيترا اين هارو زنده نگه داشته باشه؟يعني اين از لطفشه؟نه…اون گفت سيتا،مادرم،ازش خواسته…سيترا هيچوقت لطف به اين بزرگي نمي کنه…چون براش ريسکه…من از مادرم ممنونم که افراد معتمدو برام نگه داشته…ممنونم مادر،اميدوارم روحت در آسايش و آرامش باشه…
همه منتظر حرفي از جانب من بودن-سيترا و افراد شرور شکست خوردند…
به ثانيه نکشيد که فرياد خوشحاليشون به هوا برخاست.
فرمانده ي آتش جلو اومد-تبريک شاهزاده…مارو ببخشيد که نتونستيم به کمک شما بيايم…
-هنوز کار هست…
-ما در خدمتيم شاهزاده…امر کنين چه کاري؟
********
{وانيا}
با صداي ورق زدن کتابي هوشيار شدم ولي چشم هامو باز نکردم و سعي کردم دوباره بخوابم چون به شدت خسته بودم.خودم هم نمي دونم چي کار کردم که اينقدر خستم!
اگه الان نازي اينجا بود مي گفت مگه کوه کندي؟!
با تعجب و سردرگمي چشم هامو باز که نه،گرد کردم و سيخ روي تخت نشستم.-من الان چي گفتم؟
موهام گره گره شده دورم بود و لباسم پر از گل،درد دستم هم که جاي خود دارد!نامرتبيم و دردم اجازه ي بيشتر براي فکر به اون جمله و اسمو نداد.
romangram.com | @romangram_com