#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_304


افراد وفادار من؟يعني اونا زندن؟باورم نمي شه…

ماهان با تعجب نگاش ميکرد-چي شد؟چرا اين طوري مي کنه؟

سيترا با داد و فرياد گفت-من ديوونه شدم،من ديوونه شدم.واي ديوونگي چه حالي مي ده!

-فکر کنم جواب سوالتو گرفتي ماهان.

-جنون گرفته؟چرا؟

-سرانجامش چيزي جز اين نبوده و نيست.

-به نظر من فقط خودشو زده به جنون؛اگه کشته بشه بهتره.

-مي سپارمش دست تو…هر کاري خواستي بکن…

-از مردنش ناراحت مي شي؟

همون طور که به سمت قصر برمي گشتم گفتم-نه…

دست به جيب به طرف قصر رفتم.سرانجام سيترا هر چي باشه حقشه ولي من نمي خوام آخر زندگيشو رقم بزنم.مطمئنا ويدا و شبنم اونقدر ازش کينه در دل دارن که ماهانو مجبور به دستور مرگش کنن پس تا فردا هيچ اثر ديگه اي از فرد نحسي به اسم سيترا وجود نداره…اينو مطمئنم.



برخلاف خواسته ي دلم،که مي خواستم کنار وانيا باشم،راهمو به سمت قصر آتش کج کردم.مسکوت و آروم…آتش ها همه خاموش شده بودن ولي قصر هنوز پابرجا و محکم بود…قصري که من توش بزرگ شدم.

درو هل دادم و وارد شدم.به سمت اتاقک هاي زندان رفتم اما کسي اونجا نبود.


romangram.com | @romangram_com