#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_303
-حالا که چي؟مي خواي چي کارم کني؟
-به نظر خودت چه چيزي در انتظارته؟
-مرگ…
به آسمون نگاه کردم.واقعا مرگ آخر خطه سيترائه؟
اون جنايت هاي زيادي کرده آرسان،فکر هاي شومش همه و همه دليلن که اون نبايد ديگه وجود داشته باشه.
اما اون از من نگهداري کرد.
چه نگهداري اي؟اينکه تنبيهت مي کرد که چرا وانيا رو نجات دادي يا نقشه هاشو بهم ريختي؟
-منو بکش چون خيلي دلم براي آذرم تنگ شده.
-آذر چيکار کرده که تو هنوز هم به فکرشي؟
-آذز تنها کسي بود که حتي با داد و عصبانيت من ولم نکرد و پيشم موند.کسي که نقشه هاش حرف نداشت.بعد از اون دلم کمي به ماني خوش شد که…
-ماني اگه کشته نمي شد بيشتر از دو روز دووم نمي اورد.
-درسته…اما من از هر جايي که مي شد براش روح مي اوردم.تا از اون تغذيه کنه…
-اگه از يه روح ديگه هم تغذيه مي کرد قطع به يقين منفجر و متلاشي مي شد.
-با اين بحث ها مي خواي به کجا برسي؟مي دوني مشکل من چي بود؟معتمد من فقط آذر و ماني بودن،ديدي که؛همه ي سرباز ها در رفتن و تنهام گذاشتن اما افراد وفادار تو…اگه مي تونستم مي کشتمشون؛هم چيترا و پريانو و هم سربازان وفادار به تو رو ولي…ولي سيتا نذاشت؛اومد به خوابمو تهديدم کرد…حتي روحشم پر قدرت بود درست برعکس من…اگه مي خواي بکشي،بکش!در شب کشته شدن هم صفايي داره.
زهرخندي زد و چند تا سوت الکي زد و شروع به خنديدن با صداي بلند کرد.
romangram.com | @romangram_com