#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_302
با صداي قدم هايي از فکر اون روز ها در اومدم و لبخندمو قورت دادم.
به سمت در که نصفش آتش گرفته بود رفتم و ماهانو ديدم.
-چيزي شده؟
-حال وانيا خوبه؟
با حرص نفسمو بيرون دادم-کارت همين بود؟
-نه…براي وضعيت سيترا اومدم.افراد خورشيد خوابشون برده و فقط ويدا،آرشيدا و چند نفر از پريان خودمون مراقبشن.نمي خواي دستوري بدي؟
به کل حواسم از سيترا پرت شده بود.-کجاست؟
بي حرف راه افتاد و من هم دنبالش.
سيترا رو به درختي بسته بودن و دور تا دورش حفاظت مي شد.کي فکرشو مي کرد،سيترا روزي به اين حال دچار بشه؟حالا بايد باهاش چي کار کرد؟
وقتي چشمش بهم افتاد با صداي خسته اي گفت-از هيچ کدوم کار هام پشيمون نيستم.
چرا اين زن اينقدر قدرت طلب و جاه طلب و مغروره که از کاراش پشيمون نيست و طلب بخشش هم نمي کنه؟
-فکر مي کردي سرانجامت اين بشه؟
-با بچه ي ناسپاسي مثل تو،آره!من براي بزرگ کردنت زحمت کشيدم اما تو حاضر به کشتن واني نشدي.
-من دست پرورده ي تو نبودم و نيستم.پايه هاي رفتار من با وانيا توسط نيتا شکل گرفت و تو هيچ کاره بودي.
romangram.com | @romangram_com