#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_301

تصويري سريع از جلوي چشمم گذشت…اشک چهار رنگ به صورت تهاجمي وارد دست آرسان…سرمو تکون دادم و تصوير رو به روم از بين رفت.

لبخندي زد و آروم بلند شد.دوباره انرژيشو به دست آورده بود.خداروشکر!

-کمرت درد گرفته برو رو تخت بخواب.

نگاهي به پنجره شکسته انداختم و آسمون پر ستاره رو ديدم.چه زود حالش خوب شد!

-هر عملي عکس العملي داره…تو از قدرت من کشيدي و من از قدرت تو.براي همين سريع خوب شدم.

اه دوباره بلند فکرمو گفتم!خميازه اي کشيدم و گفتم-بله؟مگه من قدرت دارم؟

-بخواب دختر مي دونم خوابت مي ياد.

خيلي خوابم مي اومد.بلند شدم اما کمرم بدجور تير کشيد-واي…

-چقدر ناز نازي اي تو!

حواسم بهش بود که رفت تو فکر و لبخند زيبايي روي لباش نقش بست!

اين هم ديوانه شد رفت!روي تخت دراز کشيدم و اونقدر خسته بودم و کل بدنم کوفته بود که بدون فکر به چيزي دوباره خوابم برد…

*******

{آرسان}

وقتي بهش گفتم ناز نازي ياد کودکي هامون افتادم.نيتا هميشه به من مي گفت:وانيا خيلي لطيفه و شکننده.تو بايد خيلي خوب ازش مراقبت کني.باشه آرسان جان؟دلم مي خواد خوب از امانتي خواهرم مراقبت کني شايد روزي من پيشش نباشم.وانيا گاهي لوس مي شه و ناز مي کنه که اين توي وجود هر دختري هست تو بايد به من قول بدي از هيچ کدوم رفتاراش بدت نياد.باشه؟

با اون کودکيم عاشق وانيا بودم و بيشتر از توصيه ها و حرفاي نيتا از وانيا محافظت مي کردم.

romangram.com | @romangram_com