#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_300
-هر وقت حالم خوب شد و تونستم ببينمش بهت مي گم…
-نينا ديگه برنمي گرده؟
-نينا ديگه جسمي نداره که بخواد برگرده.
هليوس بي حرف از در اتاق فاصله گرفت و رفت.گرم بود.خيلي گرم بود.
روي زمين تقريبا سرد نشستم و کمي سرماي زمينو جذب کردم.سرمو،از روي زمين،روي تخت گذاشتم و چشم هامو بستم.
تصاوير تيکه تيکه اي روي پرده ذهنم نقش بست…يه دختر بچه کپيه من،يه دختر جوان تقريبا شبيه من و ماهان و آرسان…
چشم هامو باز کردم که در تاريکي با دو تيله سورمه اي،نزديک چشم هام،مواجه شدم.از ترس چيزي شبيه هين گفتم و خواستم عقب برم که به تخت برخورد کردم و کمرم تير کشيد-آخ!
نفس عميقي کشيد که فکر کنم براي جلوگيري از خنده اش بود چون خنده توي چشم هاش آشکار بود
با دستپاچگي و خوابالودي گفتم-حالتون خوبه؟
-مي دوني اولين بار که بعد از غيب شدنت،ديدمت؛توسط اشک چهار رنگ بي هوش شدم؟اولين بار بود جلوي کسي کم آوردم…هر چند کار خودت نبود و عمو اشکان اون بلا رو سر من آورد…
چيزي از حرفاش نفهميدم و با گيجي گفتم-هان؟
-اون روز ها هم خيلي خنگ بودي!همش سوال مي پرسيدي!مثل الان…
با چشماي گرد شده هلش دادم اما يکم هم تکون نخورد.
romangram.com | @romangram_com