#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_299
بعد دادن دارويي به چيترا سريع رفت.چيترا بي حال به صندلي تکيه داد و چشماشو بست که اخمي از سر درد بر روي پيشونيش نقش بست.
-ملکه وانيا…
برگشتم سمت در و با هليوس مواجه شدم-چيزي شده؟چرا ويدا رو تنها گذاشتي؟
-آسمان و مادرم پيش ويدا هستن،نگران نباشين…
-خب با من چي کار داري؟
مِن مِن کرد و دستاشو توي هم گره زد-با نينا ديـ…(حرفشو عوض کرد)آيينه جادويي دست شمائه؟
يه ابرومو بالا انداختم-چه طور مگه؟
آب دهنشو به سختي قورت داد.دقيقا حالاتش مثل اولين ديدارمون بود.خيلي ناگهاني و سريع شروع به سوال پرسيدن کرد اون هم به صورت رگباري!-نينا منو بخشيده؟مي تونم ببينمش؟ديگه نمي ياد؟کجاست؟حالش خوبه؟از دست من دلگيره؟ناراحته؟
-اين هارو مي خواستي از آيينه بپرسي؟
-يکم بيشتر از اين ها…
با خنده ي کنترل شده رومو ازش گرفتم-اولا آيينه به هيچ کدوم جواب نمي داد،دوما اگه نينا ناراحت باشه تو چي کار مي توني بکني؟
آره جون خودم!نينا با اون نيش بازي که من ديدم اصلا با ناراحتي سر و کار نداره!
-هر کاري مي کنم تا منو ببخشه.مادرمو ببخشه و ديگه ناراحت نباشه…
-نينا از کسي کينه به دل نمي گيره.اين تقريبا يکي از بزرگترين تفاوت هاي منو نينائه.البته شايد من هم…ديگرانو ببخشم اما…نمي دونم.اصلا من چي دارم مي گم؟
بي توجه به حرف هاي من گفت-يعني نينا من و مادرمو بخشيده؟
romangram.com | @romangram_com