#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_297

و بعد اين حرف سريع بلند شدم و به سمت قصر ماه و خورشيد دويدم.مرزو رد کردم و خودمو توي قصر پرت کردم که با چيترا مواجه شدم،اونم چه چيترايي!با سر و وضع خوني و پاي شَل و موهاي نامرتب و لباس پاره.

-چيترا…

بغلش کردم که ناله ي کوتاهي کرد.آروم به سمت اتاقي که افسون بود بردمش اما از در رد نمي شد.-افسون چرا رد نمي شه؟

افسون همونطور که چيزيو هم مي زد جواب داد-اِ اومدين؟گفتم که قصرو پر از طلسم کردم و ما نمي تونيم رد بشيم.

با فکري که به سرم زد چيترا رو روي صندلي نشوندم و خودم رفتم داخل اتاق و کنار آرسان…هنوز بي هوش بود.

ببخشيد ولي مجبورم يکم از قدرت هات استفاده کنم.دستشو گرفتم و بعد چند ثانيه توي ذهنم مدام نينا رو صدا زدم.

-چته؟يه بار هم بگي مي فهمم…روانيم کردي سردرد گرفتم!خوبه همين چند دقيقه پيش اينجا بودي.

-اونجا که من نتونستم سوالي بپرسم.

-سوالتو بگو آرسان بدبخت تا فردا بي هوشه.از بس قدرتاشو کشيديم.

با هول به صورت سفيد آرسان نگاه کردم و سريع توي ذهنم گفتم-شکستن طلسم قصر چه شکليه؟

-با کليدها…کافيه کليد ها رو از اتاق ها عبور بدي اونوقت طلسم مي شکنه البته يه راه طولاني تري هم هست که بايد…

پريدم وسط حرفش-ممنون…

و سريع دستمو کشيدم.دستم مي سوخت اما توجهي نکردم و دوباره دويدم و دويدم تا به کليد ها رسيدم!بين درخت ها قايمش کردم بودم اما با کلي کلنجا رفتن با خودم که اتفاقي براش نمي افته!

کليد ها رو با برداشتم و به قصر رفتم.داخل اتاق شدم و بعد سريع چيترا رو داخل اتاق آوردم که طبيب خورشيد،ماهان،آرشيدا و حدود چهار پري رسيدن.



romangram.com | @romangram_com